بزرگي را گفتم زندگي چند بخش است ؟
گفت دو بخش : كودكي و پيري......
گفتم پس جواني چه شد ...
گفت با عشق ساخت ، با بي وفايي سوخت ، با جدايي مرد
هستند کسایی که از شدت دلتنگی به کما رفته اند !
حرف میزنند
راه میروند
نفس میکشند
اما چیزی حس نمیکنند !
هیچ چیز
فقط فکر...و فکر میکنند
تنهایی مال آدمای پاکه
وگرنه هرزه ها که تنها نمیمونن؟؟؟
امروز هم گذشت و نیامدی
ناشکر نیستم فردا هم روز خداست
اونی که اگه صد دفعه هم ناراحتش کنی ...
هربار میگه این دفعه آخریه که میبخشمت ...
و بازم با اخم میاد تو بغلت ...
ولی...وقتی یه پسر بخاطر یه دختر اشک بریزه ،
یعنی دیگه هیچوقت نمیتونه کسیو مثل اون دوست داشته باشه ....
چــرا آدمـــا نمیـــدونن بعضــــــــی
وقتهــــا خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی :
" نــــذار برم "
یعنـــــــی بــرم گــــردون
سفــــت بغلـــــم کـــن
ســـــرمو بچـــــسبـــون به سینــــه ت و
بگــــــو :
"خدافــــظ و زهــــر مـــار"
بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ
مگـــــه میـــذارم بــــری؟!!
مــــــگه الکیــــــــه!!!!"
چــــــــرا نمیـــــفهمـــــن نمیخــــــــوای بری؟!!!
چـــــــــرا میـــــــذارن بــــری...؟!
کبریتهای سوخته هم روزی درختان شادابی بودند,مانند
ما که روزگاری میخندیدیم قبل از انکه عشق روشنمان کند.
بـے قـ ـرارم امشـ♥ـ ـب…
دلـ ـم آغـ♥ـوشـ ـت را مـےخـ ـواهد
تـ ـا در آن آرام و رام
گـ ـوش کنـ ـم به صـ ـداےقـ♥ـلـ ـبت
و زنـ ـدگے کنـ ـم
در هـ ـواے نفـ ـ♥ـس هـ ـایـ ـت
و عـ ـاشـ ـق تـ ـر شـ ـوم
و نـ ـفس هـ ـایـ ـم بـ ـه شـ ـمــ♥ ـاره بیـ ـفتنـد
و بےقـ ـرار تـ ـر شـ ـوم…
دلـ ـم مےخـ ـواهد بـ ـا ز تـ ـ♥ـو باشے
دلش بغل می خواست
